آغوش اندیشه

سر به بزنگاه !

من نمیدونم این رسم صدا سیما که تو ماه رمضان حتما باید یه سریال طنز!!! پخش بشه بانی خیر میشه یا داره برعکسش اتفاق میافته و هر سال ما شاهد یک فاجعه ی هنری ! از تلویزیون هستیم.واقعا نمیدونم چرا پستهایی مثل کارگردانی به افراد خلاق و هنرمند و باهوش و با درک اجتماعی نمیرسه !!برعکس هر چی آدم خیالپرداز که در جهت خلاف شنا میکنه میتونه کارگردان بشه ! تعمیم به همه نمیدم ولی این یکی خیلی غلظتش بیشتره ! توی فاجعه بزنگاه چند تا نکته همیشگی تکرار شده بود که انگار مسئولین محترم خوششون میاد که نمک روی زخم مردم بپاشن! سریال مثل همیشه از سر قبر شروع میشه و به بیمارستان ختم میشه (بر عکس زندگی انسان معمولی که از بیمارستان به قبره!)،اگه یه تست بین همه بازیگرهای دنیا بذارن ایرانیا تو گریه اول میشن!  تز اخلاقی این نوع کارگردانها میگه آدم خوب آدم مرده است!حتما یکی باید بمیره که خوبیهاش دیده بشه!کی شده زندگی یه آدم خیر زنده به فیلم و سریال بیاد؟حالا یکی اومد از ما پرسید که چرا میگن هنر نزد ایرانیان است و بس ما چی بگیم؟

   + فرزاد ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

دنیا پرستی

روزهای آخر جمع آوری طرح تحول اقتصادی کم کمک زمزمه های مسئولین بالاخره به این صورت به گوش رسید که هر کسی فرمها رو تحویل نداده یارانه نمیگیره !این هم یک راه سوا کردن پولدارها و بی پولها بود اونم بدون هزینه!!و بدون دروغگویی پولدارها!اونهایی که دلیل فرار از مالیاتشون نا به سامانی وضع اقتصاد جامعه اس ،ولی اگه کمی دایره ی مقایسه رو بزرگتر کنیم میبینیم اولا فرار از مالیات تو همه جای دنیا هست و در عین حال پرداخت اون یه فرهنگ غنی میخواد،مثلا تو خیلی از فیلمهای خارجی یه خونواده رو میبینید که به بانک یا دولت بدهکار میشن و فیلم خونشون رو نشون میده که چند نفر میان اسباب اثاثیه اشون رو جمع میکنن و اینا هم مقاومتی نمیکنن!حالا صحنه ای رو مجسم  کنین که این کارو با یه خونواده ی سنتی ایرانی بکنن!چی میشه؟١-مادر خونواده وحشتزده میشینه زمین و چنان ضجه ای میزنه که تمام گچ کاری های سقف میریزه و میگه آآآآآآآآآی مردم بیاین ببینین چجوری دارن زندگیمونو میبرن.٢-پدر خونواده به همراه پسر (البته اگه پسر داشته باشه ) میرن با چند تا از فک و فامیل با چوب و چماق بر میگردن و میافتن به جون مامورا و خودشون رو میندازن رو اثاث منزل ،انگار پاره ای از وجودشون رو میکنن!حالا بگین ما دنیا پرست تریم یا اونا؟

   + فرزاد ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

شانس زنده ماندن!

داشتم اخبار مربوط به حمله روسیه به گرجستان رو نگاه میکردم که این ایده به ذهنم اومد : توی یه جنگ چه کسایی شانس زنده موندنشون از همه کمتره؟ به نظر من اول از همه معتادا !!نیشخند

چون به خاطر قطع عمده خطوط مخابراتی و  نا امن شدن مسیرهای رفت و آمد دیگه دوز همیشگی بهشون نمیرسه و کسی هم که پا نمیشه براشون بیاره!!در این مورد حتی شانس بیمارهایی که به داروی خاص نیاز دارن از اونا بیشتره!!!پس باید تو خماریش بمونن!!

   + فرزاد ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

این خر لنگ اسمش مدیریته؟

نمیدونم چرا همیشه این مسئولان محترم وقتی میخوان یه تصمیم اساسی بگیرن از یه بعدی شروع میکنن که تمام زندگی مردم رو کن فیکون کنه! در جریان خاموشیهای برق چند تا عامل دست به دست هم دادن و به صورت سلسله ای یا هم رو توجیه کردن یا رو در روی هم قرار گرفتن .اولی خالی کردن آب پشت سدها به خاطر جلوگیری از بروز سیلابها که این عمل فقط 10 درصد ظرفیت تولید برق کشور رو تحت تاثیر قرار داد و این تناقضات آمارهای موجود دیگه رو توجیه نمیکنه.از طرفی مصرف گاز در کشور چیزی بین 600 تا 700 میلیون متر مکعبه که توی  فصل بهار و تابستون در صورت سهمیه ای شدن هیچ مشکلی رو برای مردم به صورت جدی ایجاد نمیکرد مگه مصرف بهداشتی و پخت و پز در تمام لحظات لازمه؟مثلا برای هر بار باز کردن آب گرم ظرف یا دستشویی وقتی آبگرمکنهای گازی کار میکنن میزان انرژی زیادی هدر میره و مقدار کمی از اون استفاده میشه در صورتی که بازده این گاز برای تبدیل به برق  قاعدتا خیلی بیشتره.با اینکار حتی گاز کافی برای زمستان هم باقی میموند.نمیدونم چرا اینکار رو نکردن....خدا میدونه.....

   + فرزاد ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

ره آورد اصفهان

هفته ی دوم تیر یه سفر داشتم به اصفهان.رفتم پیش یه دوستم که سربازیش اونجا بود.از بخت بد اون و دوستاش اصلا وقت خالی نداشتن و نتونستن روزا با من بیان بیرون.برای همین فردای شبی که رسیدم اصفهان از صبح زود زدم از خونه بیرون و در حالی که نمیدونستم کجام پرسان پرسان خودم رو به جاهایی که میخواستم رسوندم.جالب این بود که اول خواستم تاکسی بگیرم ولی به سفارش یک راننده تاکسی !!سوار اتوبوس شدم البته بدون بلیط!آخه دیدم رانندهه جوونه گفتم چیزی نمیگه ولی انگاری اصفهانی بودنش می چربید و سر هر ایستگاهی میگفت برو از اونور خیابون بلیط بگیر و من که حس میکردم میذاره میره پیاده نمیشدم و آخرشم پیچوندمش و به ملت اصفهان یه بلیط بدهکار شدم !.چون جایی رو نمیشناختم در به در دنبال یه مغازه ی تعمیر موبایل میگشتم که شاید فایل نقشه ی اصفهان رو داشته باشه بریزم رو گوشیم.آخه مرکز امور فرهنگی شهرداری که نقشه تموم کرده بود مثل اینکه فقط واسه عیدا نقشه وارد میکنن!!اما چشتون روز بد نبینه!اولا مغازه های تعمیر موبایل خیلی کم بود دوما هر کی داشت هم تو مغازش خبری از کامپیوتر نبود!!یارو حیفش میاد پول بده کامپیوتر!(ای بسوزه...). اول باغ هشت بهشت.بعد پیاده تا سی و سه پل خشک شده!بعد باغ پرندگان که این چند جا از مرکز شهر شروع میشن و به باغ پرندگان که در جنوب و خارج از شهر هست میرسن.توی باغ پرندگان هم چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد این بود که یه تعداد پرنده های آبزی مثل قو و مرغابی و غاز و... توی یه حوض خشک دور یه مقدار کم آب نشسته بودن که یه غازه از راه رسید و برای اینکه خودش تنهایی از آب استفاده کنه شروع کرد بال بال زدن و سر و صدا کردن.همه ترسیدن و عقب رفتن جز قو که درست کنار آب نشسته بود.آقا این غازه هر چی عربده کشی کرد قو فقط سرش رو به پهلو انداخته بود پایین و اینقدر تو اون حالت موند تا غازه زبون نفهم حالیش شد که این کاریش نداره!!

 روز دوم هم بدون صبحونه اومدم بیرون و رفتم یه مغازه ی کفاشی که هم واکس بزنم هم آدرس بپرسم.کفاشه که پیرمردی بود بعد از چهل سال آزگار کفاشی یه مقدار پول نذاشته بود چند جفت دمپایی بخره بذاره زیر پای مشتریاش.دیدم یه کاغذ کوچیک آورد انداخت زیر پام و منم تکون نمیتونستم بخورم.اول ازش آدرس یه جا برا صبحونه رو پرسیدم مثل چند نفر قبلی فقط آدرس یه کله پزی و آش فروشی رو داد.ولی کمی که باهاش گرم شدم تونستم آدرس یه قهوه خونه ی دبش!!رو بگیرم که نیمروی اونروزم رو ردیف کرد!!خرید هام رو هم از میدون امام کردم و یه چرخی زدم اونجا که البته ساعت های مینا کاری شده و ظروف زیبای این میدون هم هنوز خالی از لطف نبود.

دیدم اگه یه روز دیگه هم بمونم یواش یواش اخلاق مردم اونجا میاد دستم و ممکنه از اصفهان بدم بیاد.برا همین از بچه ها خداحافظی کردم و برگشتم.

   + فرزاد ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

ملاک انتخاب

کتابی رو میخوندم به اسم"آیا تو آن گمشده ام هستی؟" که اومده بود توش آفت های موجود در یک رابطه عشقی رو که باعث انتخاب اشتباه طرف مقابل میشه رو شمرده بود از جمله : تنهایی و نیاز به همدم-فشار اطرافیان-تعهد پیشاپیش مثل پسر و دختر عمو هایی که از بچگی برای هم درنظر گرفته میشن-اعتقاد به اینکه محبت هر چه بیشتر مشکلات رو حل میکنه-تخیل و تجسم فرد مورد علاقه و عدم تمرکز بر فرد حاضر که این یکی گسترده ترین عامل هست و از جمله کوری شهوانی رو شامل میشه که فرد  پول و جذابیت و شهرت و شغل طرفش رو ملاک قرار میده . اما من خودم چیزی رو که درمقابل این دلایل از یک نفر که با افراد متاهل زیادی که تو زندگیشون مشکل دارن شنیدم جمله ای بود که علیرغم کوتاهیش همه گیره : "بیشتر مشکلات زن و شوهر از تختخواب شروع میشه" !!! وقتی به این فکر میکنم که کسی رو پیدا کنم که از نظر اخلاقی کاملا باهام جور باشه تازه اونوقته که اگر نگاه کنم و ببینم به فرض هیچ جذابیت جسمی برام نداره میمونم که تمام حرف های کتاب رو باور کنم یا اینکه به خاطر جمله ی دوم قید همه چیز رو بزنم.آیا این دو  هر کدوم یک نیمه ی زندگی نیستن؟اگر کسی هر دو براش مهم باشه یعنی هم جسم و هم روح شکست میخوره؟

   + فرزاد ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

خیالبافی یا ناهنجاری ؟

تو وب که میگردم بعضی تیزرهای تکراری رنگ و وارنگ از جلوی چشمام رد میشن که بعضی وقتها طوری توی چشمم میان که حسابی تو ذوقم میزنن!!عبارتهایی مثل محموعه فیلم های ترسناک یا دختران فراری در ویلا!! که حالا واقعا صحت داره یا نه نمیدونم یا فیلمهای تولد و... که کلا فاقد هرگونه نکته ی آموزشی یا لاقل تحریک کننده هم هستن که اگه کسی واقعا نیاز به این مساله داره میتونه به راحتی فیلمهای آنچنانی تهیه کنه یا حتی عملا تجربه کنه. موندم کار این افراد رو چه جوری سبک سنگین کنم که ببینم چه قدر براشون سود داره و چقدر هزینه ی تبلیغات میدن و چه کسی روی اونها نظارت داره ؟اگر واقعا مشتری داشته باشن با اون مشتریا چه میشه کرد ؟ کدوم مشکل اونا رو به این سمت آورده؟!!از یه طرف دائم بچه هامون رو اول از لولو و ... میترسونیم بعد که کمی بزرگتر شدن سعی می کنیم  بهشون بباورونیم که اینا وجود خارجی ندارن و کمی بعد با این فیلمها  به استقبالشون میریم وحرفمون رو پس می گیریم !!اول میایم از فراری بودن دخترانمون و قاچاقشون و لکه دار شدن غرورمون مینالیم بعد با کنجکاوی میریم سراغ واکاوی تا بیشتر از مشتری های اصلی ازشون بهره ببریم!!!!جشن تولدی که دوست و فامیل یک نفر توش هستن یعنی چی؟یعنی بهترین لحظات عمر یه آدم که دیگران براش فراهم کردن تا لحظاتی با هم بودن رو به همراه شادی در تمام لحظات به او هدیه بدن...حالا به هر طریقی که از دستشون بر می آد .آیا جز اینه که کسانی که هیچوقت این نوع محبت رو تجربه نکردن یا اینکه جوریتو این محیط ها غوطه خوردن که اصلا هیچوقت بر نگشتن رو اصل مطلب فکر کنن.چیزی که تو همه ی این ناهنجاری ها مشترکه خیالبافی به جای کنجکاوی و به دنبالش تحلیله .واژه های تحلیل و تخیل خیلی شبیه همن نه؟؟!!

 

   + فرزاد ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

گذر زمان

چیزی که تو این روزها مثل خوره تو فکرم افتاده گذر بی وقفه ی زمانه !!نه اینکه این موضوع رو تازه کشف کرده باشما !!!

شاید این حس  به خاطر تنهاییم باشه که وقتی مثلا تو یه پارک به یه منظره ای نگاه میکنم حس میکنم دارم از دستش میدم مثلا بازی کردن یه کودک یا خندیدنش که تموم میشه و جای خودش رو به صحبت یا چیز دیگه ای میده و گویی که من در تمام اتفاقات دور و برم آنقدر که امکان دارد غرق نشده ام و به آنها اجازه عبور از خودم رو داده ام .دلم میخواد وقتی کسی  میخنده طوری توش غوطه ور بشم که انگار همیشه وجود داره و هیچوقت از بین نمیره.این حس ناجور این چند روز من به آینده هم برام یک حس گذشتنی اعطا میکنه تا انتظار کشیدنی. تنها راهی که خودم برای رهایی پیدا کردم داشتن یه برنامه برای هر ثانیه از زندگیه که فقط شاید در این حالت اگر به گذشته فکر کنم به خودم میگم در این لحظه باید فقط این کارو میکردم و وقت دیگه ای نداشتم برای کار دیگه ای.

   + فرزاد ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()